روایت ناتمام یک تابو

دستهای خدا!

ا.قبرستوون پر از آدمهاییه که استعدادشون هیچ وقت شناسایی نشد...(گل صحرا/فیلم)

اگر دوست دارید وضعیت دردناک وتبعیض گریه آور زنها رو مخصوصا در جهان سوم بفهمید داستان زندگی «واریس دیری» رو در فیلم بسیار عالی desert flowe   (گل صحرا) حتما ببینید...

دیشب رفتم سینما فیلم بغض رو تماشا کردم...فک میکنم اولین فیلم بلند رضا درمیشیان باشه...با بازی باران کوثری و بابک حمیدیان..مکان فیلم ترکیه س ...پایان تقریبا بازی که با در گاراژ بسته میشه!

2.ابعاد چیزهایی که برایمان از بیشترین اهمیت برخوردارند به دلیل سادگی و آشنابودنشان از چشممان پنهانند(ویتکنشتاین،درباب قطعیت)

کریستینا:« اتفاق وحشتناکی افتاده،بدنم رو حس نمیکنم،حس عجیبی دارم ...انگار بی بدنم...به نظرم دستهام یکجاهستند، بعد میبینم که جای دیگه ای هستن....اگر اوضاع همینطوری که الان هست پیش بره،مثل این میمونه که بدنم کور شده باشه...»کتاب بانوی بی بدن (مردی که همسرش را با کلاهش اشتباه می گرفت)اثر اولیور ساکس؛ یه اثر تحقیقی و واقعی وبسیارجذاب برای علاقمندان به مسائل عجیب و متفاوت و روانشناسانه...

3.اگر به خانه ی من آمدی/برای من ای مهربان چراغ بیار(فروغ)

ازاین به بعد تصمیم دارم آخر هر هفته (مث سابق )بروز شم...اگر از دفعه ی بعد بهتون سرزدم و دعوتتون نکردم بدونید که شما پیشاپیش برای تمام آخر هفته ها دعوت من هستید.

4.حرفی به من بزن/آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو میبخشد/جز درک حس زنده بودن از تو چه میخواهد...(فروغ)

از این به بعدحرفهامو میذارم واسه ادامه ی مطلب که دوستان کمحوصله وعجولی که به اباطیل و لاطائلات من علاقه ای ندارن به زحمت نیفتن و فقط شعرامو بخوونن...

5.ویک غزل:

 

با عشق به یدالله رویایی /هفتادسنگ قبر و لبریخته ها(ی بیوقتی)

 

رویای دستهای خدا بودند

هفتادسنگ قبر تراشیده

وقتی که گریه حاصل نامت بود

بر کل سنگهای خراشیده

 

وقتی سکوت کثرت آیینه است

در شکلهای هندسی فریاد

تو یک جزیره داخل خشکی ...،من

اصوات موج و بطری بی ایده

 

نام تو سنگ چندم  خاموشی است

نام تو زنگ چندم خاموشی است

این آیفون سکوت پر از تصویر

دستی که روی زنگ نلغزیده

 

احساس عاشقانه ی جسمی که

تووی زوال ،گریه ی کوتاهیست

مرگ من است کوچک و غمگینتر

عکسی که توی کیف تو پوسیده

 

دریاست موجهای سرانگشتم

این چیز نیم مرده ی استمپی

من  خاطرات  آبی   مواجم

اینجا سند به نام تو  خشکیده

 

برگشتن گوریل  به باغ وحش

این سرنوشت قصه ی کینگ کونگ است

من قهرمان زشت رمانس تو

-زیبای خفته!-هیچ نخوابیده!

 

این سنگ قبر کوچک گمنامی ست

مردی که خاک شد ته یک گلدان

مردی که پیچک همه ی خانه ست

مردی که سالهاست نروییده

 

"لبریخته" در این عطش "بیوقت"

"هفتاد سنگ قبر" گمت کردم

این سنگ را به نام تو می نامم:

تهران!-حسان.ط-،تیر، و آژیده!*

 

*آژیده نام محلی درتهران و جاییست که ما زندگی می کنیم.

 

 

فاطمه اختصاری برگشت،با وبلاگ جدیدیش

 

 

 

 

 

ودوست عزیزم مهدی آخرتی منتظر شماست

همچنین آرزوی عزیز با یک غزل

6.

تنها دوست هفت سالگی من میرزا بود...ساعت ورزش باهم رفیق شدیم....دوستش داشتم ....اونهم دوستم داشت...عشقهای بیغل و غش!«ای هفت سالگی!ای لحظه ی .


شگفت عزیمت»!هیچ دوستی نداشت...قدش از همه بلندتر بود ...میشد فهمید دوسه سالی از ما بزرگتره...اون رو نیمکت آخر کلاس مینشست...

یه سیب بزرگ زرد داشتم ،باهاش قسمت کردم...« کسی نیست.../بیا زندگی رابدزدیم/آنوقت میان دودیدار قسمت کنیم»...زنگ آخر با هم از مدرسه رفتیم بیرون...آروم آروم، انگار که مسافر انتهای جهانیم...از کنار خیابون...آهسته و پیوسته.. .نمیدونستم کجاهاداریم میریم...اما خوشال بودم که داریم میریم...من از تمام دنیادوستی داشتم که داشت منو به مهمانی خوونه شون میبرد...ظهر گرم ....کوچه پس کوچه....هرچی میرفتیم نمیرسیدیم...باید حرفی میزدم...اما چی بگم؟...چطور بگم؟ایستادم...زل زدم به چشماش، به ابروهای پت و پهنش، به شکستگی هلالی که روی پیشونیش بود....اماچطور باید بهش میگفتم...فک کردم...یاد آبجی افتادم که تو بازی یه چیزایی بهم یاد داده بود...

دوتا دست کوچولومو آوردم بالا و اریب به شکل سقف در آوردم...بعدبا سبابه  اشاره کردم بهش...سری تکون داد و با اشاره به ته کوچه نگاه کرد...

خوونه ی اوونها تنها خوونه ای بود که زنگش رو که میزدی لامپ قرمزخوونه شون روشن میشد....

   + آقای ط ; ۳:٢٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٩ آذر ۱۳٩۱
تابو تابو ()