روایت ناتمام یک تابو

محض خالی نبودن عریضه!عرض میکنم که....

آه ای زندگی منم که هنوز/با همه پوچی از تو لبریزم...فروغ

به ظرفا نگا میکنم!تلمبار شده ن رو هم !به جورابام نگاه میکنم!تلمبار شده ن رو هم!خوابگام به هم ریخته!اتاقم کثیفه!به خودم میگم امان از کلمات!این یه هفته همه ی زندگیم نوشتن شده بود!حتی تو خواب!به خودم میگم خب عزیزم امروز پنشنبه ی عزیزته!پاشو!دس و رویی تازه کن!

هفت جف جوراب سیاه بوگندو!رو میشورم!آیینه رو روزنامه میکشم...یه دسمال تمیز میکشم رو جرج کلونی...چندسیسی آب میریزم پای اسب آبی!کاکتوسم رو عرض میکنم...به ظرفای عزیزم نگاه میکنم:یاد مامان میفتم که هروقتِ خدا با هم جر و دعوا میکردیم میرف سراغ ظرفای من و شروع میکرد به اسکاچ کشیدن!!!

-نکـــــــــن مامان! چند دفه بگم!با من قهری چرا ظرفا مو میکُشی!!آخخ!آخخی!تفلونمو ببین!نیگا کن خورش خوریمو ریش ریش کردی!تو یه سنگدل جیگر خراشی!تو دلم از حرص بهش میگم:خانوم تناردیه!

با خونسردی جواب میده:-خیر سسسرم!(س رو باتشدیداز ته دلش میگه)پسربزرگ کردم!یه شوهرم باس واسه تو گیر بیارم!

داد میزنم:شوهر نمیخوام!تو به جهیزیه ی من کاری نداشته باش فقط!

-بسه اینقد آشپزی!دس بکش از این ظرفای مسخره!کور شدی از بس کتاب خووندی!صب تا شب موزیک!آخر یه روز همه ی مدادا ی طراحیتو میندازم تو زباله!خسته شدم از بس توخونه ور دلمی! پاشو برو بیرون!پاشوتوهم مث پسرای دیگه بروبدنسازی! با اون گردن لاغرت.خدارو شکرکه مث خودم خوشکلی اگه مث ...

-خوب گردنم لاغره از خداتم باشه!مث قو!حیف که فیلم قوی سیاه رو ندیدی!

-قوی سیاه !خاک به سرم!مشنگ!لابد کلاغاتم سفیدن!

آبجی میگه:مامان!اگه این طفلی نباشه که ما از گشنگی باید بمیریم...

-تو نمیخواد به من تیکه بندازی!از هرچی بدم میاد همین آشپزیه!

به سرعت میگم: واز هرچی خوشت میاد همین بدنسازیه!

مامان بازو هاشو لمس میکنه میگه:خب!بدم نمیاد پشت بازومو به رخ بابات بکشم...

بعد میشینم یه غزل قدرتی-ماهیچه ای تو باشگاه خیالیم مینویسم.

برمی گردم تو ح(ه)ال خودم..رو مبل...مامان میگه چیه رفتی باز توفکر...نکنه شعرمعرت گرفته باز؟

-آره..

-جوون عمه ت ترانه مرانه نباشه ها!اَی بدم میاد از این دختر عمه ت!!!

-نه غزل دارم میگم...

-خوب!غزل  بهتره ...آره...هرچی باشه دختر خاله ته...

زیرلب زمزمه میکنم:

دلتنگِ دلتنگِ دلتنگ هی اس مس می فرستم

هی سینه را –قلب خود را -زیر پرس می فرستم

گاهی که باشی –نباشی من هستم و باشگاهم

من سرنوشت رباتی هستم که حس میفرستم

جاماندن  از...ودویدن...به هیچ ِ مترو  رسیدن

فریاد  روی تردمیل:  بیا ...برس..    .می فرستم

دلتنگ با میل و دمبل سنگین پر از حسرت دل

بالاو پایین پرس را   هی اس  مس  میفرستم

 

اتاق و تمیز میکنم...جمع و جووووور..آها ..حالا جاروو...بـــــــــله!به اتاقم میگم حالا ماه شدی!حالا باید شروع کرد به نوشتن مطالب وبلاگ...

 

واما غزلی قدیمی:

 

میمونی خوب ورام دستا/موز حلق آویز از شب درختت باش

از هرجا یک گلوی تاخورده آویخته توی چوب رختت باش

میخارانی سربزرگت را که فکر کنی به پوچی گردو

دنیا ته نارگیل می افتد توچسبیده به بند رختت باش!

قلاب علامت سوالت را بردار :ب/ایست!مطلقا ممنون!

تابلو:جرثقیل مخصوص اعدام!استفاده ی شخصی پیگرد قانونی دارد!

قلاب جرثقیل اعدامی انگور شو...موز خوش/ه بختت باش

تنها ته یک جزیره ی متروک یک نامه ی نانوشته بی بطری

به دوربینی که نیست میخندی برگرد به باغ وحش ....وقتت با

شانپانزاه ی عاشقی هماغوشی که عاشق میله های زندانی

که دردبگیر و توی تنهایی هق هق یواش زیر تختت باش

 *********************************************

از پنکه جرثقیل جارختی آویزان توی موی لختت باش!

 

&&&&

بخوانید مهدی آخرتی عزیز رو

 

   + آقای ط ; ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱
تابو تابو ()