روایت ناتمام یک تابو

گریه های مرا گره زده اند به تکانهای مرده در بالش!

1.نقطه که باشی کارت تمام است/چه پایان روز/چه پایان جمله.

2.از پست های خیلی بلند خوشم نمیاد ،اصولا پستهای خیلی بلند رو کسی درست و حسابی نمی خوونه... گاهگاهی آدم تب حرفش می گیره به قول سهراب دچار گرمی گفتار می شه و مثل مولانا جنون تکلم به سرش می زنه...چه میشه کرددر هر صورت هر زبانی گوشی می خواد!

روزمرگی هام روباخودم همه جا می کشم اینروزها که درسی هم ندارم کارم همین است: کول کردن روزمرگی ها!چهارشنبه برای اولین بار به انجمن ادبی دانشگاه رفتم، توی یکی از کلاسهای دانشکده اقتصاد!به خودم گفتم توی همه چیز ناتمامی!این روتوی تاریخ بیهقی خوونده بودم ! این همه سال بودم و هستم اما هیچوقت اعتمادبه نفس نداشتم!چه می شه کرد بعضی آدمها باید توی سایه زندگی کنن.       

3.دست نیلوفر را گرفت/آمد توی حوض/مهتاب/دامنش را چین که داد/آب عروس ماهیش تکان خورد.

4.پنجشنبه وجمعه و البته شنبه به علت تعطیلی، روز آشپزیه و خوابگاه در این روزها یعنی خودت شکم خودتو سیر کن!من عاشق آشپزی کردنم البته همراه با موسیقی توی گوش و مجله ی فیلم در دست!همیشه آرزوم بود چند تا دست داشته باشم!اما حالا به این نتیجه رسیده م که به جای اینکه چهار تا دست داشته باشم فکرم رو توی دوجا متمرکز کنم نه چهار جا!اما باز هم نمیشه!چه می شه کرد بعضی آدمها خیلی وقتها خودشون رو کم میارن!

5.آمدنم را به میخ می کشم/بازگشت آغاز مرثیه است/شعرعقربه ی ساعت بود/که به نیشم می کشید با زهری گس/منوی سفارش غزل و اسکناس دو تا چشم شاعر/پیش تر ها بیش تر بودی و اکنون فنجانی ته کشیده/نه...دیگر برنمی گردم/گم شده در فنجان حل شد/ گرداب قاشق او را طی کرد/کشتی های بیسکوییت غرق می شوند و غزل یعنی دزد دریایی..

جنگیدن همیشه برام کار احمقانه ای بوده حتی برای بدست آوردن خواسته های شخصیم!گاهی وقتها فکر می کنم من دارم خودمو خواب می بینم!یعنی خودمو کابوس می بینم !نه هرگز برای هیچ چیز نجنگیدم...مگه چیزی هم هست که ارزش جنگیدن داشته باشه؟به جز ادبیات که ازبچگی عاشقم بود! ولی خب!نباید خودمو گول بزنم من حتی برای ادبیات هم هرگز جنگ نکردم.

چه می شه کرد بعضی آدمها به وجود اومدن تا ...

6.(در زمان جنگ)پیر و جوان،حراف و گوشه گیر،دارا و فقیر،همه دوچیزمشترک داشتند:شپش و اسهال!(برباد رفته.مارگارت میچل)

 

اما یه غزل قدیمی..با دردهایی که شاید کمتر بشه سراغشونو گرفت!

 

می خواهی از حس جنون قلبت پرس باشد

وقتی که می فهمی که لیلی تو  لز (  les ) باشد

مانند دیوی   توی   انباری  ته   قلبت

اشعار لولو خورخوره ی بورخس باشد

سعدی و یا حافظ چه میدانی....زر قلبت

تاکیمیای عشق بیابی و  مس  باشد

دنیای وارونه!شبیه یک جنین هستی

وقتی که عکس انتظارت منعکس باشد

وقتی که دیگر اعتمادی نیست به هر...هیچ

وقتی که "نر"های گل تو "ماده"گس باشد

وقتی که پنهانی رفیقت عاشقت باشد

وقتی طمع دارد به اندام تو حس باشد

وقتی جهان حرفهایت گوشه ی گوشی

تنها خلاصه توی یک خط اس ام اس باشد

وقتی که در هر زوزه ی درد تو میخواهند

هی جمعه باشد توی تقویم....الأغث باشد

وقتی که دیگر...آه وقتی نیست دیگر ....و

میخواهی از حس جنون قلبت پرس باشد

خورخه لوییس بورخس:نویسنده وشاعربسیار مشهور آرژانتینی

حافظ:دست از مس وجود چو مردان ره بشوی/ تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

 

 

 

   + آقای ط ; ۱:۱٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱
تابو تابو ()