روایت ناتمام یک تابو

جگر خراش!

1.

یه خاطره ی طولانی برای این پست انتخاب کرده م ...بعد از چند مدت به روز کردن یه پست کمابیش وراج حق طبیعی منه!!!!نیست؟

2.

آرمیده عین شهاب دنباله دار بود!هرجا میرفت بدبختیاشو هم پشت سرش میکشد و می برد!برعکس اسمش هیچ آرامش نداشت!اصلا این بشر نمی آرامید!به قول این شاعره ...سعدی...حافظ...نمیدونم کی کی که میگه فتنه در خواب به!این فتنه ای بود که شب وروز بیدار بود!صورتش بدجوور جوش زده بود!بچه ها بهش میگفتن دوون دوون!چون با دوتا رفیق مشنگش میگشت که اونها هم السون و ولسون بودن!ما بهشون میگفتیم مثلث عشقی!وقاه قاه میخندیدیم! خب! مربوط به اون زمانین که هنوز چیزی به اسم فشن وجود نداشت!طبیعتا این سه نفر با موهای سیخشون بیشتر ژولی پوولی بودن تا تریپ!خلاصه!آبله مرغون گرفته بود!دراتاق ما رو بهم کوفت اومد توو وگفت :من اومدم همه تونو بکشم!میبینین من حال اون خروسی رو دارم که به بیماری مرغا دچار شده.!شما دوتا انتخاب بیشتر ندارید!یا همه برید بیرون اتاقو به من واگذار کنین یا همه  برید بیرون اتاقو به من واگذار کنید!رحمانبخش که تا لنگ دراز آرمیده رو دید که رو تختش قرار گرفت چمدونشو برداشت قهرکردرفت خونه ی باباش!سعید هم عین خروس لاری که زیر بارون آبکش شده باشه گردنشو خم کرد گفت:من کلید کمدمو هم میبرم! راستی پیت پنیرمو هم میذارم توو کمدم کسی حق نداره یه کمش هم بخوره!اونهم چمدومنشو برداشت عین تازه عروسا قهر کرد رف خونه باباش!حالا من موندم و حوضم!

آرمیده یکی از اون نگاهای پلنگ اندر گورخرشو به من انداخت که یعنی :-هی یارو!زودتر بزن به چاک!وگرنه درونتو به بیرونت معرفی میکنم!

خب من این حرفا رو از عمق چشماش خوندم!زل زدم توو نیگاش و با چشمام بهش گفتم:- هی پاتیل!کره ی زمین خیلی بزرگه! واسه چی چسبیدی به من!

اونهم با نگاهش جواب داد:وسترن زیاد نگا میکنی!؟؟؟

پریدم تو نگاش گفتم:من از سرجام تکون نمیخورم!میبینی ؟این حلزون منه!توی خرچنگ وحشی هم نمیتونی حلزون منو صاحاب شی!مفهومه!؟

پاشد گفت:میدونی ؟

با حالتی ماورایی ادامه داد:خروسارو اخته میکنن!

-خب که چی؟

-واسه اینکه تنهایی بکشن...دورشون میکنن از طویله ا!!!!!

-طویله؟حالاچی میخوای بگی؟

یهو دادزد:-هی یارو!درد رو ببین تو چشمام!من ..من..من..دچار آبله مرغونم!دوستام از اتاق بیرونم کرده ن...الان عین اون خروس اخته باید تهنای تهنای تهنا...

یهو شروع کرد به خوندن سلطان قلبها!

-رکب نزن!پاشو آبله مرغونی دوون دوون!برو ور دل نه نه ت!مگه اینجا دواخوونه س!؟

پاشد!چند بار ها کرد تو صورتم و گفت:ایشالله تیر غیب بخوره تو کمرت!آبله مرغون بگیری!من دلم خنک شه!جگرخراش!

گفتم:من دراوان! کودکی یکبار دچار این مرض موحش شده م داداش!حالا برو و دنباله ی آرزوهاتو هم با خودت ببر!

دمشو گذاشت روو کولش و غیب شد!

خلاصه اونشب با کلی کلکل و جر وبحث بیرونش کردم...اما بعدش اتفاقی افتاد که مثل شعر "سیب!"سالهاست غرق این پندارم که چرامن که یکبار آبله مرغون گرفته بودم...اون شب بعد رفتن آرمیده دچارش شدم...به خودم گفتم این هم دنباله های نحوست این بشر بی آرامشه!

3.

کنار عکس تو روی موبایل من ...میسی

پیامهای نخوانده....که باز بنویسی:

وسیع باش، و تنها، و سربه زیر، و سخت

وبعد هق هق....توی توالتت خیسی

کلید در در چرخید-شصت در دهنم

خیال می کنم از صبح موزمی لیسی

شبیه یک تن وحشی برای وارسیم

شبیه  ارتوپدی در ماساژ  واریسی

به عشق دایم تو وصل می شوم هرشب

که سیم لطف خدا گاه می شود دی سی

که چشم باز کن و بازکن لباست را

تمام کن بازی رادر این دگردیسی

هنوز پشت سرم میدوی شبیه به خط

که می دوم دنبالت...که توی سرویسی

شبیه خاطره ی یک شهید در میدان

تو واقعیت محض درون تندیسی

توبین این همه آدم کوتوله و یک چشم

یقین بدان که اولیسی یقین که آلیسی

*********************************************************

نوار" قلب"  تو...از پشت شیشه می خوانم

{وعکس بچه :سکوت!}-"آی لاو یو"....سی سی ccu) )

سپهری:وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت

حافظ:بنده ی پیرخراباتم که لطفش دایم است/ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست


   + آقای ط ; ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
تابو تابو ()