روایت ناتمام یک تابو

عادت ماهانه!

1.از دردهای کوچک است که آدم مینالد وقتی ضربه سهمگین باشد لال میشود آدم(چاه بابل(رمان)/ رضا قاسمی/108)

صبح قهوه اش را با تو نوشیده بود

تو که از پله ها بالا آمدی خورشید مرا بالاآورد

وشب جنازه ای مغروق بود در قی!(حسان.ط)

2.

اگر روزی احتیاجی به جای امن داشتم می توان خودم را در اعماق این دریاچه (تو)غرق بکنم؟ (همان/43)

با چشمهای خاموش /می آیی مینشینی درمن/ رهاورد سلام بوسه است/وهدیه ی خداحافظ بوسه/پیله ات را ریسه میبندی...چشمهایت ، صدها/  ودرخشنده/

آنچه تویی تنهاچراغهایی(حسان.ط)

3.

گربه با مالیدن خودش به هرچیز آن را مال خودش می کند،ما فکر میکنیم که گربه ها مال مایند درواقع این ماهستیم که مال آنهاییم!(همان/134)

هر عقربه یک رز سرخ است/من بیست و چهار ساله ام(حسان.ط)

4.

زن مثل سایه است؛بیفتی دنبالش از تو دور میشود و اگر راه خودت رابروی دنبالت می آید... (همان/5)

ویک مثنوی:

 

شب و روز هی شستن ظرفها

پر و  خالی  گفتن حرفها

ته آشپزخانه  عاشق شدن

زن خانه آیینه ی دق شدن

قدم میزنی روی هر روگذر

قدم می زنی توی هر رهگذر

قدم می زنی که بگویی زنی

زنی که بگویی قدم میزنی

ته آشپزخانه هق هق بساز

تمام  دلت را در اشک پیاز

به مردی مترسک ته خانه ت

به ترسیدن از مردبیگانه ات

به بغضی که شبها ته بستری

کنار  مترسکترین   شوهری

کنار کمی گوشت و استخوان

درآغوش یک مرد یک پهلوان

زن و نان و آرایش و نیمرو/خ

زن و شام و آیینه و عق و پخ

زن و گردگیری زن و پخت و پز

زن و خانه داری و کوفت و مرض

رگ سبز -و شیری-درآیینه ات

که مایه ببندت ته سینه ات

کمی بعد تر زرد و زائوشوی

پراز شانه ی تخم...کندو شوی

غمت را فراموش کن به مشت

بپوشان غمت را درآرایشت

به تنهاییت خط ابرو بکش

لباس شبت را بکن بوبکش

غمت را   به  میز توالت   بگو

به این زن درآیینه ساکت بگو

نگاهت  ته  حرف ها ریخته

غمت داخل ظرف ها ریخته

به مردی که تنها برایش زنی

زنی خوب،آرام....هم میزنی

چهل قرص در چای عصرانه ات

جنینی در عادات ماهانه ت

5.

چندروزفرجه ی دانشگاه رو به کوهستان زدم...کلی حال و روزم خوب شد .سرشار از چیزای 


سرشار از چیزای خوب خوب شدم...درهمین حین وبین که مثل عقاب خانلری اون بالابالاها داشتم پرواز میکردم  «من درکمرکش کوه/ خوشحال میدویدم»اما یکهو«ناگاه از دل کوه/صدای پا شنیدم» نگاه کردم دیدم تو این اوج چند هزار پایی!!! دوتا خانم وایسادن دارن نفس چاق میکنن ،دس زدن به کمر تو گوش هم پچ پچ میکنن!درباره ی حاجی فاطمه و گلندام و به قول استادمون ننه قمر! گیس کشی داشتن!موازماس کشوونی بود!...به بیانی دیگه«سرور خانم ویک مشت حرف عق دارش»!به خودم گفتم :جانمی!این خانمهادرسخت ترین شداید روزگار خودشون رواز لذت غیبت کردن محروم نمیکنن !!!!

   + آقای ط ; ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٦ بهمن ۱۳٩۱
تابو تابو ()