روایت ناتمام یک تابو

پیشوونی مابه هیچ چی سفید نیس الا به هندوونه!

انتظار حتی برای مترسک هم "جان/کاه"است...

توی کمد من هیولایی هست که همیشه خودش رو قایم میکنه...یک هیولای خجالتی که از همه میترسه...همیشه دوست داره توی پستوهای کمدش باشه...هیولای من...این طفل دیوانه ی من... هیولایی که سایه ی منه...ترسهای منه...دردهای منه...ناکامیهای منه...رازهای مگوی منه... هیولایی که صورت واقعی منه....

طفل دیوانه ی من! امشب رو از تو کمدت بیا بیرون...فقط چند ثانیه...

1.یک عالمه حرفم اما هیچ حرفی ندارم....

2.خیلی گریه کردم....

3.از این به بعد شما عزیزان رو به پستهام دعوت نمیکنم چون میخوام مطالبی رو بگذارم که ممکنه برای همه خوشایند نباشه...اگر دوست داشتیدآخر هفته ها تشریف بیارید و خوشحالم کنید...

4.به پیشواز یلدا اومدم...فقط یک خاطره دارم....نه شعر.. نه احساس... نه ...

5.پیشونی ما به هیچ چی سفید نیس الا به هندوونه!

رفیقم دچار تیک !عصبی بود اون هم از نوع حاد و خانمانسوزش!خب دس خودش نبود،عین چراغ راهنما اغلب مواقع به چشمک زدن می افتاد،عینهو لپتاپ احمق من که دچار هنگهای اساسی میشه!اونهم گاه و بیگاه به هرکس و ناکسی چشمک میزد!اگه عصبی میشد که دیگه واویلایی بود! عین آسمون کویر شروع میکرد به چشمکیدن!خلاصه هرچی بهش میگفتیم این عادت ناپسند رو ترک کن میگفت دست خودم نیس!دردبیدرمون گرفتم!همه شم تخصیر مادرمه که عاقم کرده! تااینکه زد و این یارو عاشق شد! پاش به سنگ عشق براومد و اوضاع  واحوالش چنان که افتد و دانی شد ..

.هرروز صب قبل از اینکه کله پزی باز بشه میرف سرراه لیلی کاسه شکنش وایمیساد تا شاید زیارتش کنه...یکی از همین روزا بخت باهاش یار شدو این زن اثیری رو دید که گرازان و خرامان داره میچمه و شلنگ اندازو لی لی کنان بهش نزدیک میشه!درهمین حین و بین بود که افسار عشق ماهروی از دل عاشق ندید بدیدما ول شد و چنان که باریتعالی میفرمان:نگاه به نامحرم تیری است ازجانب شیطان!!!!نگاه این یارو شهابسنگ قلمبه ای شد یه راس خورد تو مردمک محبوب! خلاصه اون تیک معهود به شمارش معکوس افتاد و چنتا چشمک مَشتی!به دختره زد!خانم خوشکل مذکوره!مذبوره!هم نامردی نکرد و با کیف و کفش و چترش حال عاشق مشنگ ودلخسته ی ما رو گرفت و با اتهام به بیخواهرمادری با چشم گریون روونه ی خوابگاش کرد!رفیق بداقبال ما هم از جور یار جگرخراش! دراز  به دراز قایم شد زیر تختش و ساعتها وروزها وسالها گریه کرد!خلاصه بارون اومد برف اومد بهار شد و...و...و...اون هنوززیر تختش داشت زار میزد!ما هم اونقدر بهش خندیدیم که مثل هندونه شب یلدا توو خودموون پکیدیم!تااینکه نصفه های شب مث لاکپشت سرشو از زیر تخت بیرون آورد و گفت:عاقتون میکنم!بیمعرفتا!اما بعد!بدانید ای مردم!من تا سه روز دیگه این تیک لعنیتیو!میکُشم! واونجا بود که من ایمان آوردم که:توانا بود هرکه دانا بود!

رفیق ما سه روز بعدش ترک چشمک کرد اما خدا اون روزو نیاره براتون!دردش افتاد به جوون ما!یه حالت روانی بهم دس داد که همه ش فک میکردم باید چشمک بزنم!رفتم هندوونه فروشی! یه هندونه خریدم!فروشندهه ابروهاش عین ابروی باقالی بود!قهوه ای نازک و کوتاه!دس خودم نبود چنتا چشمک حواله شد!تایارو خواس بجنبه چنتا پسگردنی و لغط!حواله م کنه پرواز کردم اونور خیابون!خلاصه!شب یلدا و هندوونه خوروون!هندوونه هم که عجب صدایی میداد!مثل شیکم خالی آدم که هی به قاروقوور میفته!جشنمونو شرو کردیم!کارد رو که مث کاکارستم فروکردیم توو ناف داش آکل!!دیدیم این قربانی شب یلدا دلش پاک،سفید سفیده!اونجا بود که من به حرف حاج فرخ ایمان آوردم که میگفت:ما پیشوونیموون به هیچ چی سفید نیس الا هندوونه!!!!

   + آقای ط ; ۱:٤٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱
تابو تابو ()