روایت ناتمام یک تابو

نارنگی از نوع پوست نازک!

1.

پشت ذهن ایرانی ها استبداد خوابیده، کافیه کمی خواب زمستونی آب بشه اونوقت این خرس قطبی گرسنه حمله هاشو شروع میکنه  ...اصلا چرا ما ایرانیا عمیقا میخوایم توو مرکز همه چیز باشیم؟چرا میخوایم مرکز آفرینش باشم؟چرا میخوایم خورشید دورمون بگرده؟چرا توو جامعه وقتی کسی با ما موافق نیس فکر میکنیم دشمنمونه؟و سوال مهمتر،چرا تووی گروه فکر میکنیم باید همه حرف ماروقبول کنن؟این مساله بین روشنفکرهای ما که البته به طرز هیروشیماواری خانمان براندازتره!

مدتها عضو فعال آکادمی ترانه بودم!مدیر دیکتاتور سایت بدون هیچ توضیحی ترانه های منو تایید نمیکرد آخر سر از شدت ناراحتی محترمانه اعتراض کردم،خب نتیجه شو میتونید حدس بزنید!دیکتاتورا پروفایلمو مسدود کردن و منو از آکادمی بیرون کردن!اگه بخوای خودت باقی بموونی،اگه نخوای مث دیگران باشی،اگه  نخوای پوست دیگرانو تنت کنی نتیجه ش حذفته!تو دیگه محکوم به حذف میشی!حالا این سایت کوچیکو قیاس کنید با یه کشور  اونوقت ببینید دیکتاتوری و خفه خوون ینی چی!

اگه کتاب "انسان در شعر معاصر محمد مختاری "رو نخووندید حتما بخوونید!قابل توجهتون که  مختاری روهم به خاطر حرفاش ترور کردن!!!!!!

2.

همه ی آرزوی من از وقت تولد این بوده که یه باغ ناقابل نارنگی توی اتاقم سبز بشه...اونقدر نارنگی بخورم که بمیرم!

دنیای بچه هادنیای پر از اهمیتیه ...دنیای خیلی جدی وخیلی بزرگ...مابزرگترا شاید فک کنیم بچه ها فقط احمقهایی هستن که حرفای احمقانه میزنن و کارای  احمقانه می کنن،غافل از اینکه دنیای این احمقهای کوچولویی که حرفای احمقانه میزنن و کارای احمقانه می کنن چنان منطق قوی و بزرگی داره که آینده شون به همون حماقت ها بستگی داره!

پنج سالم بود!رفتم اجابت مزاج! سکه ی زرد پنش تومنیم!افتاد تو دسشویی.با ناراحتی رفتم پیش مامانم !گفتم مامان پنش تومنیم افتاد تو دسشویی...مامان سرشو بهم نزدیک کرد و گفت :زنگ میزنم بهروز بنا بیاد سنگ دسشویی و برداره سکه تو بیاره بیرون!...مامان نه بهم سکه ای داد و(نه هرگز بهروز بنا رو آورد)نه بهم دلداری داد، اون وارد دنیای من شد و منو از تو دنیای من نگاه کرد...و من اونقدر لبریز اعتماد به مادرم شدم که انگار واقعا سکه مو دوباره بدس آوردم!مامان همیشه برام مرکز اعتماد و امنیت بود...اون با تمام کمسوادیش بزرگی دنیای کودکیم رو عمیقا می فهمید...حالا بیست سال از اون اتفاق میگذره اما تاثیر اون حرف مامان اونقدر زیاد بود که من همه ی عزت و اعتماد به نفسم رو مدیونشم...

آره !اونقدر عاشق نارنگی هستم که هرگز نمیتونم جلوش استقامت کنم!خواهشا هرگز جلوی من از نارنگی حرف نزنید!!!!!این یه هشدارجدی برای شما است!!تاکید می کنم من به نارنگی ویار دارم!

3.

سری به سایت کودکان نابینا بزنید،اجازه بدید این طفلی ها جهان رو باصدای شما ببینن...

با انتخاب یک داستان چشمهاشون باشید...

4.دوکار آزاد خیلی قدیمی:

 

."آن کلاغی که پرید از فراز سر ما"

          ...پیام سیاه پوستی است با بوسه های فراوان

  تو نیز اگر سیاه باشی باید فریاد بزنی

فرقی نمی کند...روی آنتن همسایه بنشینی

یا توی محله ی نژادپرست ها

 

                                     *********

 

اثرانگشت تمام انسان ها سبابه ی من است       

            شاه کلید همه ی بسته ها

       دایره های مدام اقیانوس...

               امواج سرانگشتانم

                             کمی به من نگاه کن...

این خشکی روزی دریا بود

   نشان به نشان موج های سرانگشتانش!

 

 

 

وامابخوونید دوست خوبم مهدی آخرتی رو...

   + حسان.ط ; ٢:۳٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱
تابو تابو ()