روایت ناتمام یک تابو

وکلمه بود و جهان در مسیر تکوین بود!

از ته مترو پیاده می شد اوفلیا

برگشتنم به وبلاگنویسی خب کمی دیر است ...درست وقتی از راه رسیده ام که همه دارند یکی یکی می روند...سالها پیش که وبلاگ می نوشتم هم زود رفتم یعنی درست زمانی که همه داشتند می آمدند...درهر حال من آمده ام که دردهایم را به اشتراک بگذارم.به همه سلام. آغاز می شوم با یک غزل قدیمی .

*****************************

بعد از هماغوشی کمی گریه کمی سیگار

و فکر کردن به کسی در پشت میز کار

وبعد افکاری شبیه سردخانه....مرگ

یک چیز بیموردشبیه دکمه ی شلوار

هیپوفیوزی میپرد تاریکخانه...درد

وعکس غده! فحش با مقوله ی ادرار

یک فکر تازه مثل شیر داغ...پستاندرد

وراستی اوضاع بیریخت زن بیمار

بودن ته یک تختخواب و آباژور. خاموش

افکار افلاطون و تمثیل  عجیب غار

اه نان فردا صبح آب معدنی پوشک

لعنت به این عادت به این عادت به این تکرار

تکرار مردی هرشبه تکرار تنهایی

در پشت میز شام در بیحرفی ناهار

میز توالت...هی مونولوگ توی آیینه

موی شرابی! برق لب! پیژامه ی گلدار

غمهای روی مبل روی میز روی قاب

با شوهری که:

-گردگیری کن زن بیکار

کشیک از سوراخ در...به مرد همسایه

چه حس خوبی دارد این همسایه ی تودار

احساس تنگی مثل بالون در آپارتمان

ایکاش سوراخ بزرگی داشت این دیوار

فکر اتاق تازه ای آنسوی دیوارم

باتونل زیر پتو که می کنم  اینبار!

   + حسان.ط ; ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱
تابو تابو ()